هانی و یه مسافرت کوچولو


با بابا جونم ؛ مامان و خاله ی مهربونم داریم میریم مسافرت
توی راهیم ؛ ساعت 4:30 صبح حرکت کردیم و چشام پر از خوابه 

وسط راه پیاده شدم یه آبی به سر و صورتم بزنمممممممممممم

رسیدیم استراحتگاه
یه خستگی در کردیم و بعد رفتیم بیرون واسه خرید 

خب اومدیم یه سری خوردو خوراکی بخریمممممممم

هرچه توی بلندگو اعلام کردند : تصویر و فیلمبرداری توی پاساژ ممنوعه ولی خاله جونم هی از ما عکس مینداخت 

نه فایده نداره بهتره خودم برم و از نزدیک به خاله جونم گوشزد کنم که عکس نگیر ممنوعه
یه وقت دیدی واسه همین عکسا ما رو از پاساژ بیرون کنن
مامان و بابا هر کاری کردم که من پیتزا بخورم از پسم بر نیومدن 

دلم میخواست تک تک این زنجیرها رو ببرم تا یه دستی به این گل و گیاه های دست نخورده بکشم 

ای بابا
بهتره از زیرش برم 

هی میگن دست نزن دست نزن
آخه من دست نزنم پس چیکار کنم با پا بزنم 

قربون خودم برم که تا یه دختر خانمی باهام بخنده ؛ این شکلی میشم 

ای جاننننننننننننننننننننننننن
طبیعت ؛ آب
من عاشق آبم 

آب یخ یخه ؛ مامانی زورکی منو گرفته که خودمو توی آب نندازم 



شوق آب


یه عصرانه ی خوشمزه 



صبحانه ؛ نهار و شام هر روز هندونه بهم بدن بازم سیر نمیشم 

به به چه طبیعت زیبایی

چندتا گوسفند (به قول خودم بع بعی )اون اطراف نشونه گرفتم 

رفتیم که از نزدیک پیش درختای گردو عکس بندازیم 

وای من این بالا چیکار میکنم 



اگه منو توی عکس پیدا کردید ؛ یه جایزه دارید 


بازم یه دختر خانمی بهم خندید و من از خوشحالی چش ازش بر نداشتم 


خدای من چه طبیعت زیبایی ؛ گردنم شکست از بس بالا رو نگاه کردم 

خب حالا وقتشه که با این آب گوارا و یخ
یه وضویی بگیرم 


الان من کجامممممممممممم؟

اینجا روی کوله بابایی ، ولی حواسم یه جای دیگست


وقته مشاهده ی فیلم کارتون محبوبمه 

دارم سیب میخورم
جدیدا سیب هم اومده توی لیست میوه های مورد علاقم

توی بازار دارم واسه خودم میچرخمو و میرقصم 




هانی و یه مسافرت کوچولو
